
سلام علیکم
مثل اینکه از پست قبلی برداشتهای مختلفی شده برای همین گفتم یه پست دیگه بنویسمضمنا اینم بگم تو این ایام باز سوژه های زیادی به ذهنم رسیده و مطالب مختلفی ذهنمو پر کرده که میخواستم با شما در میون بذارم اما نمی دونم چرا نشد!!!
به روز رسانی وبلاگ هم شده از کارهای سخت!
خب بسم الله:
اولا باید به بعضی از دوستان متذکر بشم که مرگ به معنای پایان نیست بلکه شروع یک فصل جدیده
ثانیا باید بگم که زندگی مثل یه طومار طولانی نیست که همینطور ادامه پیدا کنه بلکه مثل یک کتابه که برای رسیدن به فصلهای جدیدش باید ورق زد و صفحه رو عوض کرد
ثالثا بعضی وقتا باد کاغذ زندگیمونو تکون میده و ما به اشتباه فکر میکنیم صفحه عوض شده
نمیدونم
هنوز نمیدونم چطور ولی احساس میکنم باید ورق بزنم
اما نمیدونم چطور میشه ورق زد و کدوم ورق زدن ورق زدن حقیقیه
احساس میکنم باید بمیرم تا زنده تر بشم و راحت زندگی کنم اما بلد نیستم بمیرم
هنوز مخم داره سوت میکشه
رابعا
از بعضی دوستان ناراحتم، چون هنوز که هنوز نمیدونن که آخوندها هم آدم هستن
دست و پای آدمو می بندید و نمیذارید آدم احساساتشو بیان کنه
آیا منیکه بعد از ربع قرن زندگی به علائق و آرمانهام نرسیده ام نباید از خودم رنجور و ناراحت باشم؟
آیا کسی که رنج دیده (حتی از خودش) حق نداره رنج نامه بنویسه؟
آیا نوشتن رنج نامه و دردنامه توهین به مقدساته یا جرم حساب میشه؟
مخم از اینجور دوستان هم سوت میکشه
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
نکته آخر اینکه دعا کنید بتونم بمیرم
و حلالم کنید
همین!
------------------------------
پی نوشت:
1- همیشه از آدمای افسرده و نا امید که حرف از خودکشی میزدن بدم میومده و میاد پس مطمئن باشید اونجوری نشدم، تازه تابستون امسال فعالیتهام بیشتر شده و به علائقم نزدیکتر شدم
2- بطور اتفاقی بعد از این پست موبایلم هم به علت بدهی قطع شده و بعضیا فکر کردن بالکل از صفحه روزگار محو شدم، باید بهشون بگم متاسفانه اینجور که من فهمیدم بادمجونا همشون بی آفتن!
