تبليغاتX
وبلاگ شخصی محمد صدارت
وبلاگ شخصی محمد صدارت

همه با هم مهمون شهدا


بنام خداوند عزيز و قوي

سلام عليكم
شنبه اين هفته مشغله كاريم زياد بود، خيلي خسته شده بودم، ديگه انرژيم تموم شده بود، شب بعد از نماز مغرب و عشا حركت كردم به سمت حوزه تا كاري كه اونجا داشتم رو انجام بدم و برم منزل براي استراحت، چشمتون روز بد نبينه، سوار اتوبوسهاي تندرو(BRT) شدن و لاي جمعيت له شدن هم مثل روزاي ديگه خستگيمو دوبرابر كرد.
خلاصه به هر زحمتي بود خودم رو رسوندم به حوزه، جلوي درب حوزه چند نفر از طلاب معمم رو ديدم كه آژانس گرفته بودن و راهي جايي بودن، تا من رسيدم و باهاشون حال و احوال كردم گفتن آقاي صدارت بيا بريم، همه با هم مهمون شهدا هستيم
منو ميگي با توجه به شدت خستگيم دهنم باز موند
گفتم چه مهموني‌اي؟
فقط شنيدم كه داريم ميريم خونه يكي از شهداي روحاني و ديدم داخل ماشين نشستم و داريم ميريم در حاليكه بخاطر اضافه شدن من دو نفر از طلاب به ناچار  در صندلي جلو نشسته بودن
نمي‌دونم شما به اين رويداد چي ‌ميگيد اما من كه معتقدم طلبيدن يعني همين، آخه من نه روحم از اين برنامه خبر داشت و نه آمادگي داشتم.
تهران ، خيابان طوس، داخل يكي از كوچه‌ها آپارتماني نوساز
پياده شديم و منتظر ماشين بعدي بوديم
يادمه مرتب با دوستان مي‌گفتيم و مي‌خنديديم انگار كه يه نفر بهشون ماموريت داده بود با بگو بخند به من روحيه بدن
داخل منزل ، يه آپارتمان نقلي، يه آقاي ميانسال پذيرايي مي‌كرد و يه خانوم محجبه داخل آشپزخانه چايي مي‌ريخت
آقاي حيدري كه از طلاب اهل همدان است داشت دوربين دستي را براي فيلمبرداري تنظيم مي‌كرد
تو حال خودم بودم و فكر اينكه من اينجا چيكار مي‌كنم، چطور شد كه اينطور شد
يه دفعه ديدم يه صورت اومد تو صورتم، آقاي جلالي كه از طلاب اهل سمنان و مسئول واحد شهداي حوزه هست بود كه بهم گفت آقاي صدارت خوب شد اومدي آخه يه نفر بايد سئوالات رو بپرسه و گفت و گو رو ترتيب بده ، شما هم كه خبرنگار هستي پس اين ماموريت با شما
جالب اين كه نه سئوالي ترتيب داده شده بود نه چيزي، همه چيز بايد في البداهه اتفاق مي‌افتاد
گفتم آخه من چي بگم
گفتن همون چيزاي معمولي مثل زمان معمم شدنو اخلاق و رفتار و زمان شهادت و عمليات شهادت و ميزان حضور در جبهه و نحوه شهادت و وصيت و ...، فقط تنها اطلاعي كه بهم دادن نام شهيد: حجت الاسلام و المسلمين افضلي موسوي، يك روحاني آن هم از سادات
ديگه نفسم در نمي‌اومد ، آخه خستگي ، نا مشخص بودن سئوالات ، نا هماهنگ بودن خانواده و چند چشم كه منو نگاه مي‌كرد
خب بسم الله ، شروع كرديم
از آقا پرسيدم شما برادر شهيد هستيد؟ گفتن نه دامادشون هستم
پرسيدم كه حاج خانوم مادر شهيد هستن؟ گفتن نه ايشون همسر شهيد هستن
من كه داشتم قاطي مي‌كردم
خنده دار اينكه قبل از اين كه من از عمليات و جنگ و جبهه بپرسم تو صحبتهاي خانواده مشخص شد شهيد افضلي موسوي بعد از انقلاب، ابتداي اتوبان كرج به دست منافقين كه لباس پاسدار تنشون كرده بودن و جلوي ماشينا رو مي‌گرفتن شهيد شده بودن
مهماني خوبي بود چون گوش دادن به سخنان اين خانواده خستگي از تنم بيرون برد، سخناني كه بدون آماده كردن قبلي و جسته گريخته گفته مي‌شد اما هر جملش يك كتاب بود و آدم رو به تفكر وا مي‌داشت
ـ حاج آقا عاشق حضرت ابوالفضل بود در جريان شهادت هم دستشونو قطع كرده بودن
ـ حاج آقا تو روستاهاي اطراف بوئين زهرا معتمد همه بودن و حالت ريش سفيدي داشتن طوريكه تو هر اختلافي كه ايشون ميانجيگري مي‌كرد همه به احترامشون كوتاه مي‌اومدن
ـ حاج آقا در مسجد هميشه نوجوونا رو دور خودشون جمع مي‌كردن و بهشون قصه مي‌گفتن و قرآن ياد ميدادن
ـ اقوام بدليل تهديد منافقين مي‌گفتن حاج آقا تو ماشين عمامه از سرتون برداريد تا شناسايي نشيد اما ايشون مي‌گفت اگه قسمتم باشه شهيد بشم افتخار مي‌كنه با لباس روحانيت شهيد بشم
ـ روز آخر بعد از خوردن صبحانه غسل كردن و رفتن بيرون
ـ وقتي ما اومديم تو اين محله اكثريت بهايي بودن اما چندين نفر بر اثر اخلاق و رفتار حاج آقا مسلمون شدن و چند بي حجاب محجبه شدن
ـ حاج آقا با جمع كردن كمك از اين طرف و اون طرف تو محله يك مسجد و يك پارك بنا كردن ( به قول يكي از طلاب چه تقارني!)
ـ تو اين 27 ساله هيچكس از حوزه و روحانيون نيومد به ما سر بزنه و اين هميشه براي بچه ‌ها مايه تعجب بود كه مگه باباي ما روحاني نبود؟ پس كو دوست و رفيق روحاني؟! كو مسئولين حوزوي!!!
روحش شاد و يادش گرامي، ديگه توي منزل و بعد از اون هيچي از خستگي به ذهنم خطور نكرد
به قول آقاي جلالي شهدا خودشون جور مي‌كنن
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اما امروز 22 بهمن بود
و مثل هميشه راهپيمايي با شكوه 22 بهمن، اين دفعه حركت از حوزه تا ميدان آزادي
شكوه ، عظمت ، شور ، شعف ، اتحاد ، انسجام و يكپارچگي تمام
ولي براي من با 22 بهمن هاي ديگه فرق داشت آخه بهتر و بيشتر حس مي‌كردم تو خيابونهايي قدم ميذارم كه شهدا با خونشون اونجا رو آبياري كردن
با تمام وجود حس مي‌كردم كه امروز همه با هم ميهمان شهدا هستيم
اين روز را به همه ايرانيان حماسه آفرين تبريك عرض مي‌كنم


× نوشته شده توسط محمد صدارت | لینک ثابت |




آخرین مطالب وبلاگ



Copyright 2010 Designer Mohammad Rfiei & sedarat.blogfa.com